۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

خودکشی ِ شعر من

صدای تو مرا راه می برد
به آینده ای که گذشت تورا
رنگارنگ نشانم دهد
یادم بماند ازیک لحظه ی با تو
بی خِرَد نگذرم


پایم در دریاچه ای فرو می رود


شوق دیدار آن قدر مرا
سنگین کرده که 
از اعماق دلتنگی
سراغت را بگیرم
قدم به قدم می شناسمت
درسینه ام

ماهی های چشمانت
بیننده ی من هستند ، می دانم
کاش این همه ،‌کمی عطش مرا می خورد

پُرم از گرمای نبودنت
آن قدر که منتظر پاییز اینجا
و ساکتم هرروز
آن قدر که چشم هایم به کمی بهار و آفتاب
 ..................
تنها صدای تو نیست
خاطره هایت ، چشم هایت ،‌مزه بوسه ، موهایت
این ها همه تو نیستی و من
خودم نیستم
و از این نیست بودن می ترسم
بیا که باشم
ذره ذره مرا گرم کن
بالا بکش
قطره قطره زندگی بخش
و شُرشُرمرا بخوان در پاییز

کاش هروقت می شد 
این جا کنارم باشی
پیش چشمانم 
تا من این همه
کلمه برای تو نچینم
باترس پژمریدن
پیش از آمدنت
خودشان را غرق کنند

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

دختر بهار


دختر بهار یکی از گوشواره های گیلاسی اش را جا گذاشته
و هم چند گل سر آلبالویی اش را به من یادگاری داده.
با وجود چنین بوهایی در اتاق‌، من خلوت ندارم و همیشه جشن است
 با لبخند ها و گوشه چشم ها
 ناز ها و کرشمه های شوخ و شنگ
دختر بهار می داند دلتنگ او شده ام
اما هنوز از آرایشگاه برنگشته ،
گفته بود نمان  اما خواستم باشم و مست بمانم.
گوشی ام زنگ خورد ،
آوای دختر بهار میگفت بیایم دنبالش
 اما من بودم و او آمد با لپ هایی سرخ
و سینه ای سفید که جناغ سینه اش را سرما قلقلک داده

پرسه

لباسی می پوشم و درکوچه هاپرسه می زنم
هربچه که آبی خواست
ازجیبم یک لیوان بردارد
و دستهایم پر
تابه هر دختر بچه گریان که سرش پایین است
ستاره ای بدهم
یادشان برود سرزانوان شلوارشان
پاره است

کبوتر


صبری نمانده
دنبال خلوت ترین آسمان
نمی توانم پرواز کنم وقتی نباشی
تا کی جیره دیدارت برای دلم این همه اندک
روی شاخه های خشک دراز کشیدم
عابران دل می سوزانند
بهانه دارتوام
 کلید دار قلبم!
مرا امید دیدار ...