دختر بهار یکی از گوشواره های گیلاسی اش را جا گذاشته
و هم چند گل سر آلبالویی اش را به من یادگاری داده.
با وجود چنین بوهایی در اتاق، من خلوت ندارم و همیشه جشن است
با لبخند ها و گوشه چشم ها
ناز ها و کرشمه های شوخ و شنگ
دختر بهار می داند دلتنگ او شده ام
اما هنوز از آرایشگاه برنگشته ،
گفته بود نمان اما خواستم باشم و مست بمانم.
گوشی ام زنگ خورد ،
آوای دختر بهار میگفت بیایم دنبالش
اما من بودم و او آمد با لپ هایی سرخ
و سینه ای سفید که جناغ سینه اش را سرما قلقلک داده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر